حالِ من با حالِ تو خیلی تفاوت می کنه
دردسر با سر من دردش رو معنا می کنه
خیلی وقته که روزام رنگِ خوشی رو ندیده
غیرِ حسرت گلی از گلدونِ هستی نچیده
دیگه طاقت ندارم چقدر باید زجر بکشم
توی این دورانِ وانفسا حقارت بکشم
روزگار زورش زیاده این رو باورش بکن
قصه ی ناگفته داره این رو از بَرِش بکن
دیگه بسه نمی خوام می خوام با من حرف بزنی
نرم و آهسته بگی نه اینکه فریاد بزنی
مگه من از تو چی خواستم که بهت بَر می خوره
فکر می کردی که دلم خواست که دلت زخم بخوره
من که باورت می کردم چرا حاشا می کنی
با ندونم کاری هات هی منو رسوا می کنی
من فقط از تو کمی صدق و وفا خواسته بودم
برای تنهایی هام یه با صفا خواسته بودم
باورم نمیشه اینطور همه چی یادت بره
همه تلاشمون دود شه و تو هوا بره
دیگه طاقتم تمومه بیا و کاری بکن
زیاده خواهی بسه با زندگیم بازی نکن
من خودم قبول دارم مقصر بازی منم
اون که حرفایِ دلتو ازش قایم کردی منم
حالا که رسید به اینجا حرفِ رفتن می زنی
این تن خسته و رنجور من رو چوب می زنی
باورش سخته ولی خوشحالی بی معنی شده
گفتنِ درست میشه یه حرف تکراری شده
اینکه اون روزا گذشته آدم رو خُل می کنه
فکر ساختن دوباره پاهام رو شُل می کنه
تو می گفتی که میرم اما من آواره شدم
خُرد و پژمرده و سرخرده و بیچاره شدم
این غریبگی و غُربت را تحمل می کنم
تاوانِ آنچه نکردم رو تقبل می کنم
حرفی هم باشه دیگه رغبت گفتن ندارم
بگذار راحتت کنم بالِ پریدن ندارم
برچسب:
نویسنده: ماهان میرزاده